تبليغاتX
روسپی

روسپی

من کنار تابوت تو میان پاییز

 

 

 

 

 

من كنار تابوت   تو ميان پاييز

راه هر روزه دوزخ آزاد

و چراغي كه در اين نزديكي مي لرزد

لمس ويرانگر انگشت نسيم آبان

رعشه در پيرهن توري من

زرد ونارنجي و برگ...

عاقبت مادر مي گريد و باز

عاقبت مادر مي ميرد و باز

عاقبت يلدا مي خندد و باز

عاقبت نعره من مي شكند ديواري

نه! ديواره اي از جنس خدا

- پير دختر تو چرا مي خندي؟

- خنده پاييز است.

- پير دختر نفست بوي خيانت دارد!

- بوي من دلگير است.

- پير دختر تن آييسه تو ويران نيست!؟

- تن من زنجير است.

تن هر كوچه خالي عبور

جاي تكيه ‚ كف كفش

انتهايي بي نور

و غروبي زنجير در پشيماني چشماني دور

لاشه خسته و تكراري  من

گور تنهايي صدها ابهام

آدمكهاي غريب

و علامتهايي جامانده بر ديوار

همگي مي گذرند...

من كنار تابوت تو ميان پاييز

نفسي مي آيد

نفسي مي گيرد

لختي نشئگي و آزادي

حصر سنگيني يك جام شراب

مي شود يك مخلوط

نه!

گمانم محلول!

قلم آبي من

عكس درياها را مي نوشد

نفسي مي آيد

نفسي مي گيرد

و كسي دست مرا هرگز و هيچ

و نه فريادم را خسته و منگ...

بگذر...!

حال من ويران است

تو به نامم منويس

تو بيانديش كه من مستم و دنگ

تو بيانديش كه در بنگم من ...

خاطرت را ادراري نكنم

نه در اين باغم من

نه در اين جنگل بن بستم من

در همين حالم من

من كنار تابوت   تو ميان پاييز

زندگي كن بختك

هرزگي كن دشنام

تيرگي در همه ثانيه هاست

شكل يك قصه نو

مثل يك تير خلاص

واي جلاد چرا خوابي تو؟

نشئه ودكائي؟

مست از يك تيغه شيشه مرگ؟

يا گرفتاري از آن قهوه و فال؟

در تو هم عصيان كرد؟

در تو هم غوغا كرد؟

همه  ((هاي)) ات

همه ((هوي)) ات اين بود؟

مرگ بر نو احمق

لعن بر تو نادان

خواب نا آرامم آشفتي

وهم رويايم را آزردي

به كدامين مسلخ

ببرم داد ستم آلودم؟

من كنار تابوت تو ميان پاييز

خواب خواب

دستهايم نفس گرم تو را مي نوشد

دستهايت تن عريان مرا مي چرخد

هاي برخيز و برقص

لرزه انداز به پايم بنشين

برخيز

بنشين

شعر خوان  نغمه بزن  ني بنواز

مست شو  كوزه شكن   با من باش

آسمان مال من  است

آبي و تاريك است

همه در خواب ((بد))ا ند

و خدايي كه نمي دانم هيچ

از كجا طعم لبان من را مي داند؟

لمس  يكپارچه اش

تن عريانم را مي لغزد

گرم بر پيكره ام مي خوابد

چشم آرام  مرا مي شكند

نقش مردي با كيست؟

كيست داروغه اين شام غريب؟

كاش كس ‚ مرده فروشي نكند

من دهانم بسته

چشمهايم هم كر

وصدا برهاني بي ارزش

حال اين حال من است

حال اين حال تو است

و تو يك ((خوابي)) در گردش بيچاره روز

گردن خيسم را خسته و گرم

سگ بي وجداني مي ليسد

عطر خوبي دارم

اينجا زير پتو نمناك است...

من كنار تابوت

تو ميان پاييز...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

حرف جا مانده

 

 

روی هر سینه من جای پاییست هنوز
که مرا می گردد
که مرا می چرخد
لغزش بوی جنون
دستهای زخمی
زخمهای کهنه
کهنه های خونین
و چه اندازه تنفر دارم
وای بر ثانیه های آخر
وای بر پاسخ بی پاسخ من
وای بر پروانه
وای بر پنجره ترس ورود
وای بر شاهد ماه

گونه انگار فروان شده است
مست را با فلمی می شکنند
چوبه دار توهم شده آساییدن
خواب آغاز ترددها است

تار پر گرد و غبار
از من آوازی بار
مثل آن شیشه مغرور و سکوت
که شکستش نفس نمناکی
مثل آن برگه کاه
که زلالش,قلمی تیره بکرد
مثل  من
آری  من
از من آوازی بار
تا بدانند که گستاخ نبود
خمر چشمان منی
همچو منی
 ساکت و گور
چون منی ترکه ناخواسته ها
مهر را باخته ها
که نفابش پر افیون و شراب
اشک چشمش همه از روی عذاب
خاطرش عبث و سیاه
شانه اش روی زمین بی قید
و طلوعش که غروب انسان
وغروبش که همیشه رنجور
صبح ناصادق مردان خداوندی بود

تار پر گرد و غبار
از من آوازی بار
از من این عقده نحسم بنواز
دل اندیشه بد آدخ و شومم را بار
که پر از شاید بود
...که پر از شاید هست
مزه چشمانم را بنواز
نقش لبهایم را خاطره کن
نرم نرم است دلم
در پریشانی لمس نفست
تو بزن قید حیا
تن عریان مرا زمزمه کن
شور کن
های کن
هوی کن
چهره خیس ترم را بشکن
لرزه بر من انداز
سرد و ناهمگون کن
تو بزن تا من باز
سر به آن کاشی آن کهنه سرا باز نهم
آن
 همان کاشی زرد
که نوشتم شعری
که زدم زمزمه لبخندی
غبغبی را خواندم
یاس را سوزاندم
و چه افسوس که یاس
باز آغاز شب است

 

 

تار پر گرد و غبار
از من آوازی بار
بار و فریاد بزن
آی ای پوزش ابر
گیسوان خون خوار
ترد انگشتانم می شنوی؟
ترس را دلهره را می بینی؟
انزجارم را نیز؟
کم فروشی کردی
مست در زیر تگرگ
رقص زیر باران
در بر برف خیابان رفتن
نم نم شهریور
مه فردا صبحی
شرجی کوهستان
بوسه بر پیکره ات باز زدن
روزگاران زیاد
آرزوی من بود
من قناعت کردم
به تو
 بی تو
 با تو
رد انگشتانت جا مانده
روی هر زبری وزیری تنم
روی بازوی گسم
خط خطی هایت نیز
مژه هایت که به طوفانی رفت
همه اش جا مانده

تار پر گرد و غبار
از من آوازی بار
آخرین قصه من را بنواز
 روی من کرکس ها می لولند)):
گوییا جاده ها خاموشند
و در این برزخ سرد
لاشه ای منجی من نیست هنوز
تلخی حرکت تیغ
بر لب رگهایم خشکیده
شرم ناموزونی چون باران
دم به دم می شکند بغض غبار آلودم
آی تنهایی من
آی تنهای من
زخم بی مرحم من دور شده
آدمکهای خیالی رفتند
روی دستان نحیفم شادیست
شادی خون رنگیست
گذر از بند شعوری بی رنگ
سفر از باغچه ای رویاییست
پر تلاطم شده ام
سیل یا طوفان است
می زند بر لبه ام موج هر آن
می درد سینه سنگین مرا
گوییا خواب به چشمم رفته
گوییا سستم  و بی جان شده ام
وزنی از جنس هراس
انتظاری موهوم
چشمه ای رخشان رو
و صدایی که همه لالاییست
همه می خوانندم
برکه هایی ابدی
چشمهایی که مرا می نگرند
همه این جا پر آرامش است
آه
لبخند مرا دیدی تو؟
هان بگو دیدی تو؟
آنچه در خاطره ها می آمد؟
((آن نسیمی که ربودند از من؟

تو بگو این ویران
همه را چنگی زد
داد بر باد و نوشت
آی پوزش پوزش
...تو بخوان این ویران
آخرش اشکی زد
گفت لعنت لعنت
دستهایش را خیس
حلقه بر گردن رسوایی کرد
:خسته تر بانگ بزد
ترکی دارم من
نروم می شکنم...

تار پر گرد و غبار
 از من آوازی بار

شايد اين ثانيه هاي پايان
لرزشي کرد و نوشت 
!...آي بدرود...  درود 
!لغزش تند مرا عفو کنيد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

مدیونم

 

من به آن قهوه وفال
به همان نرمی حرف

به همان تکه برگی که نوشتی "مرسی"

به نفسهای معطر با یاس

به همان قاصدک پنجره مان

به صدای زنگت

به سفرها رفتن تا رویا

بوسه بر ماه , کنارت بودن

به همان پیرهن آبی تو

به همه سایه تو

به سکوتت که نگفتی برگرد

من به آن خاطره ها مدیونم

نه ! نه!

من به تو مدیونم....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

زنجیر

 

 

بخواب آواره

بوی گناه می آید

سایه دوزخ خنکمان می کند

همینجا بنشین آرامم

نقش های کهنه ات را پناه نکن

 آشکار می شویم

بنشین کنار مردت

خانه خانه های رنجش را بشمار

خشین و نالان است

سخن پاک بگو

اینجا همه چیز نارواست

گوش های قلمانک زده

زنگ صدای تو را ناشنوایند

هان! سخن پاک گوی

برگیر آغوشش و باران باش

همه تشنه گناه اویند

بی زنجیرش مباد

که زنجیر آیه آدمیت است

 

سکب روزان دور

داروغه داروغه قدیم است

امیر ننگ است و ناگوار

ابلهان روزمره اند

مرشدان شب دزد

دروغین ، گریانتند

شانه بالا نیانداز

شرم این نزدیکیست

بغض ها بشکسته است

مهر ها بر بسته است

جامه دانهای ستبرش را نظاره کن

باید بگسلیم آشوغ جوانمرد

تن عریانت را زمزمه می کنم

خط خطی هایت همه لالایی ام است

بی تو نه ماه فرو افتاده است

نه هوس از لبان شرم گینان پاک

بی تو نه مرداد ماه بدی ست

نه غرور قلندران خاک

بی تو نه افیون بعد از چای طعم بدتری دارد

نه هیاهو ز روی نامردمان باک 

بی تو دنیا یکی کم است

 و دلالان بر جنازه ات

حراج زنده باد می گذارند

بی تو شبی چند چشم تر است

بی تو هنوز نامردیم!!!

نامرد!!!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

رز زرد

 

 

رز زرد یا د بیچارگی است

تو به فکری که چه کردم با تو؟

گره هایی که مرا می خوابند

من خزان سردم

و سکوتی که پر از شرم

کتاب درد است

کودکی می جنگد

و غروری رنچور

بوسه باران گناهان من است

وائزان شیفته اند

روی من سیلابیست

خون به کارون بزرگ

قصه  آیسگی تن مان را دارد

رز زرد یاد بیچارگی است

کوچه مردود شده

کاغذکهای نیایش همه جعلی بودند

صورت زشت  و تباه مردان

هرزگی های مجاز

مکر باران و فریب اسفند

جان غمگین عبوری محکوم

همه در مردمک چشم اثیری مرده

همه نفرین مرا گم کردند

یاد من بی یاد است

و لبی تشنه گوناگون لبان من نیست

من نخواهم خندید

رز زرد یاد بیچارگی است

دل من دلتنگ است

سالی بگذشته

شوق من بد آدخ

تن آدیشه من

گرمی لمس تو را گم کرده

روی مهتاب نخواهم خوابید

آسمان مرد غریبیست پس از آنشبها

روی من گاه گداری باران

قصه ها می سازد

من بخوابی دلگیر

می سرایم این خطهای خداحافظ را

من چرا اینجایم؟

آشمالان همه گرداگردم

روی دستان ضعیفم

رز زردی مرده

رز زرد یاد بیچارگی است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

   

         مرد آشوغ

 

 

             آی مرد آشوغ

                آیینه چرخهایت را بردار

              ننگ است و ناگوار

              باید به آفند خداینمایانی

                   آسمند و آتشین پنجه برخیزیم

                  قدیس منجیان موعود را

                    در سطور ناگفنه رها ساز

             که خطی بیش نیستند

             این نبرد

                 گواه بر ارزم مان است

      آری بیگانه,

                                 من و تو....!

               این شومی پایان نخواهد داشت

                        اما درنگ سوی آیسان است

               این ستبر جامه پرهیز

                  راه بر ما دشوارتر می نماید

                 باید گسست آشوغ مرد من

                آنسوی این جهل

                   آبوها چشم انتظاری می کنند

                      قرار ندارند

                  بر خود می لرزند عاجزانه

                   مبادا که حفیره مان

                    این سوخته روزگار باشد

                    مبادا...!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

لعنت به آفتاب

 

 

کنار آسایشم که مینشینی

گلمژه هایم رنجورند

وهم پاییز همه ام  می شود و

خیس تنها می مانم

چشمانم تیر می کشد و لعنت به آفتاب

کنار ساحل که یورتمه می روم

آنسوی روبرویم

جای قدمهایی نیست

شاعر می شوم و مطرب

و رقاصه های ترکمن در پایم می لرزند و آب می شوند

شیشه های خالی عرق سگی را

در شن ها دفن می کنم

می درخشند و چشمام تیر می کشد

روی یک ثانیه

همه کوچه های کهنه را طی می کنم

همهمه است

جانیان را می برند برای اعدام

روی این قتل هزاران گره دار بپاست

بیابان می شود

سرد و خشک

آرام و گس

قلمرو روزمرگی است

شمشیرهای لب تشنه در ستیزند

برق می زنند و چشمانم تیر می کشد

لعنت به آفتاب

برهنه ام

پل روی من جاری می شود و می گذردم

بوی عود را تا ماتحتم فرو می دهم

بیراهه راه پر از آبسالان گرداگرد خفتن گاهم است

پی جامه ام بوی دود و گورستان می دهد

چروک می خورم وچشمهایم کج و مووج می شوند

می چرخم و می چرخم

و تصویر لاشه سگی آبستن می شوم

ترکهای خاکستری در افق نمایانند

و غروب هم خسته و اجباریست

آه!لعنت به آفتاب

نه!لعنت به چشمانم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

                               کاش

 

 

کاش جایی برای هر شب تنها خوابیدن داشتم,کاش وقتی برای هر روز تکه تکه شدن داشتم,کاش دستی برای هر لحظه کشیدن داشتم,کاش آتشی به اندازه همه کبریتهای عالم داشتم,کاش قلبی برای هر آن گریه کردن داشتم,کاش احساس برای هر ثانیه حماقت کردن داشتم,کاش آنقدر پول داشتم که همیشه مست باشم,کاش آنقدر سیگار داشتم که همه دود بودم و کسی نمی دیدم........

 

 

کاش می دانستم که کجا خواهم رفت

کاش می دانستم سایه چه بود

کاش می دانستم شرم چرا هوراییست

کاش می دانستم فخر چرا تنهاییست

کاش می دانستم گریه چرا زیباییست

کاش می دانستم  قلب چرا پاییزیست

کاش می دانستم چشم چرا عریانیست

کاش مادر همه را می دانست

کاش تکرار پر از شهوت و بی جانی بود

کاش آن مرغ مسافر ترک از راه نداشت

کاش مردانگی مرد شکیبایی بود

کاش باران می زد

میشکست هر چه در این باغچه بود

همه رنگین می کرد

صورتکهای دروغ

گلمژه های سیاه

ابروان پر چین

سینه های چرمین

آن کمرهای بلند

زال مردان سیاه

بوسه با نام عشق

قتل با دین گناه

خانه های بی در

گاو صندوق ریا

حزن ابلیسیشان

شور از راه خطا

کاش باران میزد

کاش مادر می گفت

اصل این قصه چه بود

کاش بر می گشتیم

به همان راه بلند

آن سبدهای نیاز

قاصدکهای دراز

کاش برفی می زد

اندکی طوفان بود

کاش انگشت نسیم

بال پرواز تخیل ها بود

کاش این هرزه سرد

گرمی از لمس قناعت می کرد

کاش این زاهد مست

قطره ای شربت انسانی داشت

کاش هم بغض ترانه دردی

تک و تنها بی یار

می نوازید لطیف اما زار

کاش باران میزد

کاش اینجا مردی

لحظه ای جرات داشت

میشکست هر چه در این باغچه بود.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

آرزو

 

تابوت می بردش با خود

کوچه باران داشت

کوچه خیس می لغزید

و فانوسهای بیچارگی زینتش بودند

رسید به آنجا که نمام می شد

آرزوهای پیچی در این نقطه بن بست

انجا که پیرمرد خاطراتش را می نواخت

ملعبه رقص کودکان تقصیر

بلوغ سالها را دیده بود

ترکهای ناسزاها را آشنا بود

و انگشتان بد اقبالی را همسایگی می کرد

لعنت های پیر مردمان

و دلخستگی های جوانی  پنجره هایش

را آشنای مداوم بود

تابوت می بردش با خود

زن تنها نشسته بود

از دور تیشه ها می نواختند

جایی فرو می ریخت

..............................

دیگر کودکان بازی نبودند

فقط تکه ای از بن بست مانده بود

پیرمرد دیگر لعنت نمی کرد

حالا او بی شمار پیچ داشت

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

گناه 

 

 

آنسان که آوردگاهمان اینچنین است

توبره های بی خردی نیاز

بیراهه ایست

بر نافرجامیمان

لکه های این عبور شوم

از رخساره نامراد اقبالمان

رخت بر نخواهد بست

ما گزیده ایم اما نه بر گزیده...

بردگانی مزدورکه ابلهانه

فرماندارانی فرمانبردایم

چگونه قامت راست می کنی مرد!

قلندران با جهلشان آنسوی تقصیر

مست انتظارت را می کشند

گناه کاری؟یا دزد ناموس؟

شرافت روسپیانشان را داغ داده ای؟

یا مادر را حراج نکرده ای؟

بگذار من سینه ات شوم

من خودفروشی می کنم

لکه هایم عاریت نیستند

غیرتی برای چشمانم ندارم

خاکستر ها را جاروب می کنم

نعشه پولادهای گداخته ام

سوی من بیا

من لاابالی ترین برتر کائناتم

من آخرین بن بستم

من گناه می کنم

چون گناهکار

گناه می کند

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 انديشه های انگار نفرين شده

 

باد و شعله قاصدکهای پيچيده

در انديشه های انگار نفرين شده

سپيده با بلندی نا مانوس

و

شب وسيع تر اما ناپايدار و کرخت

فصل سرديست که حتی راهبگان دير ملکوتی

هوس نيايش می کنند

تاراج چهار بعد

در نفرين پنچمين عنصر مسخ شده

طوبی بلند همت افسانه ها

عاجزانه سقايی درويشان می کند

داروگی که سکوتش را باران هم نمی شکست

صياد نيلوفرهای ابی شده

سايه مقدس ماابانه

امپراطوری جهل و خون می گستراند

خداوندگار خوب و بد

پس از جدال همبستر می شوند

و هفت آزار در خلصه خود

در آشيانه بی پناه

شرافتشان را تکفير می کند

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

سوگند

 

سوگندهایت را بشکن

آنچه می پرستیش

شرم دارد از پرستشش

جایی که لحظه ای تهی شوی

آنجاست بهشتت

غبار را کنار بزن

پاسخ همین نزدیکیست

عروج نمی خواهد

چشم انتظار دانستنت

هزاران بار ایجادت را

لعنت فرستاده

آن سوی این حجاب ناسره

پیشینیان تعلیق لحظه ها را می کشند

گند بازار شعور

تمامش را حراج کرده

مانسته هایمان پایانی تلخند

شب نامه ها را بیاور

قبیله انتظار نمی کشد

اما می دانم

بسیار گرسنه است

بسیار......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

دامن آبی بلند

 

تو که از ما بهتر می دیدی

تو که از ما بهتر می خواندی

تو که رویا را با پنجره ها می بستی

تو که افیون زمستانی را می دیدی

تو که دزدیدی از آن باکره ها

راز دزدانه نوازیدن را

تو که از ما بهتر دانستی

قاصدک نیست ملامت از چیست

تو که منت را بی هیچ بهایی دادی

من و ما را به فراموشی یادی دادی

تو که همخوابه رندی و گدایی بودی

آشنا با گذر جور و جفایی بودی

قصه ما را , گوی

قصه مستی و شوریدگی ما را , گوی

قصه ندم از این بودنها

بی وفا صحبتها

بوسه بر گوشه این کاشی زرد

که مرا برد به آن کوچه بن بست هبوط

راز آن عکس قدیم

راز آن دامن آبی بلند

مکث , مکث

هان یادم آمد

آن شب بارانی

زیر رگبار غرور

خیس از سیلی حرفی

آه... تنها حرفی

راه را بر من بست

برد تا آخر آن کوچ دراز

داد بر باد مرا

کشت شبدرهایم

ننگ بر حرفت باد

لعن بر ذاتت باد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

شاید ها

 

ثانیه های ساکت

بانگ رفتنهای غیر مجاز

لعنت قوم صبور

و حماقتی مزین به افسار جهل

در این دخمه کهنه رنگ و خالی

آرزوهای دیر

سخت طلبکار مینوازند

عبور از این کج و مووجها

اندیشه های چون مرداب

و ابهامی که تیرش در خفقان تاریک

ما را هدف کرد

شاید باید خسته تر بود تا نوشت

اما گاه و بیگاه

دور و نزدیک

ساکت و سرد...

مردان بیراه

کمر به قتل این تکرار می بندند

شرم بودن

تا کجا می بردشان

اما رازهای قدیمی

محرمانه می مانند و

شایدها ابدی....

سیاه پوشان تاخییر فاجعه را مامورند

این گناه بی لذت

جهنمی ندارد

ما تاراج می شویم

و استخوانهای سردمان

تقدیر شوم را

گواهی می دهد

تازیانه در برابر درد

اینست معنای عدالت

و دوزخ در برابر اندیشیدن

اینست معنای حکمت

و هنوز شایدها خدایی می کنند

باید ماند و دید

یا رفت و چشید

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

تاراج

 

سیاه پوشان فاصله ها را بستند

آنچه میان من و من  نیز نبود...

خاطره ها را گرفتند

آغازم را

یشکش فرستاند

انگار که قرضی نبود

و

من تاراجشان را باید مبارک می شمردم...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

وداع

 

آخرین رگه های اندیشه ات

 را جمع کنی!

شاید  همه اش بشود یک پک

همین که درونش بدهی

یک نفس می شود و

بیرون می ریزد

مثل همه آن خاطرات شکسته

بعد تو می مانی و تمام خودت

یا شاید لحظه ای خیس

که لمسش را بر گونه هایم نهادی

خاطرت هست باران می آمد

من و تو تر شدیم

شرم را شکستیم

 داغ شدیم

من هم عطر تو...

مردی کنار پیاده رو

خداحافظ می خواند

چراغ سبز شد

 رفتیم

هر کدام  به راهی بی بازگشت

و جمله ای که بعدها به من رسید

"مثل از شاخه جدا ماندن برگ"

چه خوب یادم مانده!

نه؟

.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

یا غرور تو یا خجالت من؟
 

چونان رویایی که وانهد

سنگینیی ,

 از تیرگی چشمانی سیاهی رفته,

 بر مژگان علاقه های دیگر دور

سست و رنجور می کشد تاوان غرورش را

هراسان از منییتی که تکرارش

راهی دشوار را دیوار نیز کشیده ...

ما ممنوع شدیم و

تیغ هایمان را برای نبردی مومن کردیم

که با اندکی دشنام نیز خاموش می شد

طراوش چکه چکه های نامرادی بختمان بود

که صلیب مقدس را گداخت...

شامهایمان را تکه تکه کرد و

تسکین ذهن مان را لاابالی...

چشمانت را باز بر هم مگذار

که ره,

بی پایان دارد بر خود می قصد

بیا شباهتهایمان را تکرار کنیم

بگذر از بلوغ

خدایت قسم که کینه ها بسیار دارد

این تمدن لعنتی بعد از ما نخواهد گریید

درختان کنار را می درند

برکه ها جای هرزگیست

شانه بالا نینداز

شرم این نزدیکیست

بغضها بشکسته

مهرها بربسته

خیز تا برخیزم

باز می گردم من

 که تو را

باز خوانم به فرا سوی تنفسهایم

آری

حال این خجالت من است یا غرور تو؟

...........................

......................

...................

پس

یا غرور تو؟

 یا خجالت من؟.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

بخواب "همو",دخترم,عشقم,حیوان خانگیم

 

بخواب "همو"

بخواب دخترم

آسوده بخواب که بعد از تو

این تمدن لعنتی هرگز نخواهد گریست

بخواب "همو"

بخواب عشقم

آرام بخواب

که پس از تو

اینجا حتی تکانی نخواهد خورد

بخواب "همو"

بخواب حیوان خانگی من

در آرامش بخواب

و بدان هرگز

ضیافت با تو بودن را

در خاطره ها دفن نخواهم کرد

بخواب "همو"

بخواب دخترم

بخواب عشقم

بخواب حیوان خانگیم

پیکر بی جانت را خواهم سوزاند

. خاکسترت رابرای ابد در گردنم حلق اویز خواهم کرد

تا بدانند باکره نیستم

بخواب "همو"

پس از تو بسیار خواهم گریست

بسیار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

باران

    

 

باران ببار دلم گرفته ست

من هم می خواهم ببارم...

باران آرام ببار

آدمیان در خوابند

این طلوع آرام را بر هم مزن

اما ببار

باران ببار اما مگذار

نا اهلان شانه هایت را تکیه کنند

من همین امشب را دارم

همین یک شبم خالی از گناه است

رعشه ام را می بینی؟

این غربت

سختم آزرده است

پناهم ده در گریزت

 نمی خواهم که باز گردم

امشب ستاره ها نیز نمی توانند

مرا بازگردانند

من در تو می بارم و میروم

به تمام گریزهایت

آنجا که نفسهایت

 نفس ها را می گیرد

ببار ببار دلم گرفته است

اما آهسته ببار

بگذار دلتنگی ام با تو ببارد

بگذار ندانسته هایم در تو ببارد

سادگیت بر گونه هایم است

اما هنوز باورت ندارم

بسیار فریبم داده اند

اما تو ببار

تو آخرین برگ پاییزم هستی

آهسته ببار

باور می کنی؟

دلم با تو گرفته است...

شاید این آخرین طلوع باشد

اما تو ببار...!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

درد

 

 

کنار کوچه هراس

گل را صلواتی کرده اند

می دهند به توانگران مغموم

کولیان با صورتکهای رنگی

عجیب شاهزادگی می کنند

 همه چشمها خیره به

 کروکی حادثه ای نو

تمام پلاک ها

 پوشیده از شبدرهای جهل

 نام خیابانها پر از

 بوی گند افیون

همه مستند اینجا

عجب صبریست!!

 دردا....درد...دردا...

-"آقا اجازه ساعت چند است؟"

 - "گرم است"

"آقا اجازه نام این خیابان چیست؟"

  -"مرد است"

"اقا اجازه سیگار دارید؟"

 -"تلخ تلخ است"

آری تلخ تلخ است...تلخ تلخ....

اگر تکه سراغی از ماه گیرید

شرم است

اگر باروی سنگین آسمان را هم بگیرید

بند است

اگر عریانی بزم تماشا را بگیرید

نحس است

اگر مزد ترازوی عدالت را بگیرید

مرگ است

اگر خونخواهی مسکین شبان و باغبان را بازگیرید

درد است

همه درد است و درد است.......

آری درد,تلخ است.....

زمین و آسمان درد است و تلخ است....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

یادگار

 

 

 با پاهایی آه گرفته

مجروح پس از جدال

 با روئین تنانی ازجنس ملکوت

در اندیشه بازگشتی دوباره

 حنجره را ملموس به

 سرنیزه های تحجر دیدم

و سیاه چشمانی که

 تنفر می باریدندم.....

حتی خاطره لطافت ثانیه های

 با سایه بودن را شستشو دادند

همه آبی  را گرفتند و

قاصدک را به تند باد سپردند

"قاصدک که نفسهایش

با باغچه نرگس و یاس

 مست می کرد مرا

و اشکهایش هیچ از چشم

 فرو نمی افتاد

قاصدک رفت بی اندیشه..."

آن روزها  دستانی

خیره به استجابت چه آسان

در هم شکستند

زمستان پر صداقت مهر

تبعیدگاه آدمکهای اشتباهی شد

وسجاده نماز شکر

قتلگاه تزویر خداوندی

اکنون جای قدمهایم هنوز

 بر همه  آن راهروها مانده

صبوریهایم هنوز

 رنگ خونینش را تمام نباخته

و پایانم پر از عریانییست

که پروردگارتان نیز

 به آن رشک می برد

و تنها یادگارم

نفسی پر دود از آخرین پک...

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط